...کاش بودی تا دلم تنها نبود

. تقدیم به کسی که همه دنیای من بوده و هست

وقتی نیستی/معین

سلام

این متن آهنگ و تقدیم به کسی می کنم که خیلی واسم عزیزه ولی متأسفانه امروز واسه همیشه ازش خداحافظی کردم 

دوست عزیزم فقط بدون هیچوقت فراموشت نمی کنم و همیشه تو قلبم جا داری

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

M تقدیم به تو که بهترینی واسم 

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

داستان عاشقانه

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


ادامه مطلب   
نویسنده : تمنا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

سرزنش

...هیچ کدامتان حق ندارید سرزنشم کنید

تو حق نداری سرزنشم کنی اگر این روزگار بلایی بر سرم آورده که نه توانی برایم مانده ، نه اعتماد به نفسی ، و نه حتی انگیزه ای ... تو حق نداری سرزنشم کنی اگر گذشته مجبورم می کند احساسم را نسبت به دیگران نادیده بگیرم ... تو حق نداری مرا با آدم های دور و برت ، حتی با خودت مقایسه کنی . من مثل شما نیستم ... توانم ، نگاهم ، احساسم مثل شما نیست ...

 می گویند امید آخرین چیزی است که می میرد ، حالا امیدم مرده ! هیچ کدامتان حق ندارید سرزنشم کنید ... هیچ کدام !


 

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

مهمان

گفتی چند تا مهمون دارم ، گفتم بفرمایید تو ، مهمونات مثل خودت واسم عزیزن.

و مهمونا اومدن به نام های :تنهایی ، حسرت ، آوارگی ، غم ...

گفتی منو ببخش می رم ولی زود برمی گردم

 رفتی و چه زود منو با مهمونات آشنا کردی.

اون روز بود که تصمیم گرفتم دیگه هیچکس رو به خونه دلم راه ندم.

 

 

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بی تو/داریوش

ای که بی تو خودمو

                 تک و تنها میبینم

هر جا که پا میزارم

                 تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمای تو

                 پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو

                 قد صد تا قصه بود

تو برام خورشید بودی

                 توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

                  دستای تو پاک میکرد

حالا اون دست ها کجاست

                  اون دوتا دست های خوب

چرا بی صدا شده

                  لب قصه های خوب

من که باور ندارم

                  اون همه خاطرمون

عاشق اسمونا

                  پشت یک پنجرمون

آسمون سنگی شده

                  خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

                   گریه هامو ندیدهمیزنه

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

شاخه گل خشکیده

پیشنهاد می کنم این داستان را بخونید.

حتما چند دقیقه وقت خودتون رو به خوندن این داستان عاشقانه بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

ادامه مطلب   
نویسنده : تمنا ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بهونه قشنگ

 سلام دوستان می دونم که این شعر  تکراری هستش ، آخه ازش خاطره دارم به خاطر همین تصمیم گرفتم تو این آپم این شعرو بزارم

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی!
آره بازم منم ...همون دیونه همیشگی...
فدای مهربونیااات چه میکنی با سرنوشت؟دلم واست تنگ شده بوداین نامه رو واست نوشت
حال منواگه بخوااای رنگ گلهای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجاهواپرازغمه،ازغصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یاتوبیااا یامنوپیشت برسون
فدای تو...نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم ،حقیقت رو واست بگم به آخرخط رسیدم
رفتی و من تنهاشدم باغصه های زندگی قسمت تو سفرشدوقسمت من آوارگی
نمیدونی چقددلم تنگه برای دیدنت...برای مهربونیاااات،نوازشااات ،بوسیدنِِت...
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته ؟یه قلب تنهاوکبود هلاک یک نگاهته؟
من میدونم...من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبرمیدن بیاکه داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاس؟دوس شدی اونجا با کسی؟بیشترازاین منو نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهرغریب!یه سرزمین غربته با صدتانیرنگ و فریب
فدای تو...یه وقت شبابی خوابی خستت نکنه ،غم غریبی عزیزم زردوشکستت نکنه
چادرشبه لطیفتو از روت شبا پس نزنی ،تنگه بلورآبتو یه وقت ناغافل نشکنی
اگر واست زحمتی نیس بر سر عهدمون بمون منم تورو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد منوخیالت تر شدیم رفتیم توقلب آسمون با ابرا همسفرشدیم
ازوقتی رفتی آسمونمون پر از کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره
غصه نخورتا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه مثل یه بچه که بار اوله میره مدرسه
توازخودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟دلت میخوادمیومدم یا تنهارفتی بهتره؟؟؟
ازوقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت میادگریه هاموووو ریختم کنار پنجره ه ه دادکشیدم توروخدااااا...نامه بده یادت نره ه ه ه ه
یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذاربرم /تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی، فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجٌٌب چه بی وفاس بااینکه من خوب میدونم جواب این نامه با خداس
عکسای نازنین تو با چن تا گل کنارمه یه بغض کهنه چن روزه دائم در انتظارمه
تنهادلیل زندگیم.......بایه غمی دوست دارم/ داااغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تونیستی چه کنم بااین دل بهونه گیرمگه نگفتم چشاتواز چشم من هیچوقت نگیر؟؟؟
حرف منوبه دل نگیرهمش مال غریبیه،تورفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه...
زودتربیا...
زودتربیابدون تو اینجابرام جهنمه دیوارخونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دییییگه داره تموم میشه مگرنگفتی همه جا:مال منی تو...همیشه؟؟؟
دلم واست شورمیزنه این دل رو بی خبر نذار/ توروخداباخوبیات رو هیچ دلی اثرنذار

فکرنکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بعد از رفتنت

 بعد از رفتنت.....


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،
تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از جستجوی نقره ای، در کوچه های آبی احساس،
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییدند، با حسرت جدا کردم.

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.....

این بود آخرین حرفت و رفتی....!
ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت،
چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم....

نمیدانم چرا رفتی....؟
نمیدانم چرا.....؟
شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمیدانم کجا....؟
تا کی.....؟
برای چه.....؟
ولی رفتی.....

و با رفتنت ، باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت، و بعد از رفتنت ، رسمه نوازش در غمی خاکستری گم شد ، و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت ، تمامه بالهایش غرق در اندوهه غربت شد.....

وبعد از رفتنت ، انگار کسی حس کرد ، که من بی تو هستی ام از دست خواهد رفت ،
کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ،
و بعد از رفتنت، دریاچه بغضی کرد.....

کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد.....
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد،
هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام.....

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ،
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو که در راهه عشق و انتخاب آن خطاکردم!

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید،
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،
در امواج پاییزی ترین ویرانی یه یک دل ،
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر،

نمیدانم چرا؟
شاید به رسم عادته پروانگی مان ،
باز برای شادی و خوشبختی یه باغ قشنگ آرزوهایت ، دعا کردم........

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

علائم و نشانه های دوست داشتن

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره .دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید

وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد

وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

ای کاش

ای کاش می دونستی که توی این روزای غریب چقدر دلم بهانه تو رو می گیره

ای کاش می دونستی که این روزا چقدر دلم هوای با تو بودن رو کرده

ای کاش می دونستی که توی این روزای بی تو چقدر دلم گرفته

ای کاش می دونستی که چقدر دلم هوای ضرب آهنگ صدات و اون صدای دلنشین قدمات رو کرده

ای کاش ی دونستی که چقدر دستام گرمی دستات و گوشام گرمی اون صدات رو کم داره

ای کاش می دونستی که توی این روزای بی تو چقدر دلواپس توام

ای کاش می دونستی که بی لطف حضورت چقدر تنهام

ای کاش می دونستی که چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم

ای کاش بدونی که چقدر توی این روزای بی تو آرزوی با تو بودن رو دارم

ای کاش تو همه ی روزای تنهاییم پیش من بودی و من تنها نبودم

ای کاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر می کردی نه تاریک و ویران

ای کاش اطرافیان وجود عشقی رو که بین من و تو بود رو درک می کردن

ای کاش ترکم نمی کردی و تنهام نمی ذاشتی

...ای کاش


  
نویسنده : تمنا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم .دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود.. دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات؟!..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد. درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رومیخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم.. امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بی نهایت

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..  آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش  جاری شد..و به خودش گفت:چرا هیچوقت حرفاشو باورنکردم؟

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

هوای دل

سلام دوستان

!نمی دونم از کجا شروع کنم ، اصلا چی بگم ، چی بنویسم

بیشتر مواقع هوای دلم ابریه ، حالم بدجور گرفته میشه تو این شرایط ترجیح میدم

تنها باشم بعد آهنگای آروم رو گوش بدم وخاطراتم واسم تداعی بشه و ناخود آگاه

.چشام بارونی بشه

الانم همون حال و هوارو دارم اما تصمیم گرفتم واسه دل خودم این وبلاگ وبسازم

.و تقدیمش کنم به کسی که همه ی دنیای منه حتی حالا که دیگه نیستش

تصمیم دارم از هر چیزی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم واستون بنویسم

.امید وارم شما هم خوشتون بیاد

خوشحال میشم که بهم سر بزنید و با نظراتون دل گرمم کنید منم قول میدم که به

.همتون سر بزنم و بدون نظر وبلاگاتون رو ترک نکنم 

  
نویسنده : تمنا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :